طلاق پدر و مادرم خانواده ما را تغییر داد – اما این پایان داستان آنها نبود | کتاب های استرالیایی

سال گذشته، زمانی که مادرم دوران نقاهت پس از عمل جراحی کمر را میگذراند، عکسی از پدرم در آشپزخانهاش در سیدنی در حال درست کردن سوپ برایم فرستاد.
برای هر کس دیگری، این شبیه به تصویر یک لحظه معمولی خانگی است: پدرم که پشت سینک ایستاده است، با چیزهای معمولی به هم ریخته – اسفنج، پوست کن سبزیجات، بطری Morning Fresh، چاقو بیش از نصف سر گل کلم روی میز در حال خرد کردن است. هیئت مدیره اما برای من، مانند نگاه کردن از پنجرهای به زندگی دیگر بود، زندگیای که اگر والدینم به جای جدایی 30 سال پیش با هم میماندند، ممکن بود در آن سهیم باشیم. جایی خارج از چارچوب: ناپدری من که در یک کنسرت آخر هفته برای پدرم درام می زد و دو برادر ناتنی نوجوانم.
پدر و مادرم در سال 1983 زمانی که دوست دختر دبیرستانی سابق مادرم او را به دیدن یک گروه پانک مخفی بدنام در ملبورن برد، آشنا شدند. در آن زمان، او یک دانشجوی هنر 19 ساله با زیبایی ظریف گوتیک بود. پدرم، خواننده اصلی، آنها را به قهوه دعوت کرد. بقیه، همانطور که می گویند، تاریخ است – که در دوران کودکی من شخصیت یک اسطوره پیدا کرد.
واقعیت این است که من این را می دانم: پدر و مادرم در سال 1989 ازدواج کردند. من متولد 1990 هستم. آنها در فاصله زمانی بین تولد دوم و سوم من از هم جدا شدند و دو سال بعد پس از اینکه همه ما به سیدنی نقل مکان کردیم، رسما طلاق گرفتند. من هیچ خاطره ای ندارم که پدر و مادرم به عنوان یک زوج با هم باشند. در عوض من مصنوعات دارم. نمایش الف: آلبومی از آهنگهایی که پدرم درباره مادرم نوشت، زمانی که آنها قبل از تولد من در روستایی ویکتوریا زندگی میکردند، جایی که دموهای آکوستیک را در خانه ضبط میکرد و آنها را در کلیسایی که اجاره میکردند بزرگتر میکرد. بومها در آن نقاشی شده بودند. استودیوی او نمایش B: نقاشی پیچیده ای با قلم و جوهر توسط مادرم که سال های اولیه و نقاط عطف عشق آنها را در مجموعه ای از تصاویر کوچک شرح می دهد، مانند عکس هایی از فیلمی که هنوز ساخته نشده است. در یکی، آنها در حال رانندگی در بزرگراه به سمت این خانه در کشور هستند در حالی که سگ غول پیکرشان، مستر خرسه، در صندلی عقب فولکس واگن مادرم نشسته است. در دیگری، آنها به ملبورن باز می گردند، مادرم با نوزادی در آغوش، خورشید بر او می تابد.
همچنین یادم نمیآید که چگونه و آیا جداییشان را برای من توضیح دادند، اما درک دلایل آن برای ذهن جوانم دشوار بود: از هم پاشیدگی گروه پدرم، مرگ سگشان، افسردگی پس از زایمان تشخیص داده نشده مادرم. و از این رو، در کودکی، مانند یک مورخ روی این اشیاء وسواس داشتم و سعی می کردم داستان عشق آنها را کنار هم بگذارم و دلیل شکست آن را دریابم. من پدر و مادرم را مانند دو معشوقه می دیدم که با یک سرنوشت روبرو هستند، مانند شخصیت های فیلم های سیاه و سفیدی که در خانه پدرم دیدم. ریک و ایلسا در کازابلانکا، توسط نیروهای خارج از کنترل آنها از هم پاشیده شدند. برای من، عشق آنها چیزی افسانه ای بود، حتی عاشقانه تر، زیرا دوام نیاورد.
اکنون که بزرگتر شدهام و هفت سال است که ازدواج کردهام، میدانم که برای حفظ یک زندگی خانگی کارآمد با کسی – شاید بهویژه زمانی که بچهها وارد صحنه میشوند – به چیزی بیش از یک عاشقانه نیاز دارد. اما وقتی بزرگ شدم، درک اینکه چرا ازدواج والدینم شکست خورده بود، برایم سخت بود، حتی با وجود اینکه مشخص بود که آنها بسیار عاشق شده بودند – من شواهد آن را داشتم. چیزی که به سردرگمی من اضافه کرد این واقعیت بود که آنها هنوز همدیگر را دوست دارند، برخلاف والدین طلاق گرفته چند تن از دوستان مدرسهام که تحمل حضور در یک اتاق را نداشتند. پدر و مادرم مرتب با تلفن صحبت می کردند. ما مناسبتهای خانوادگی مانند تولدم را با هم گذراندیم و پس از اینکه پدرم در سالی که من پنج ساله شدم به شریک جدیدش نقل مکان کرد، یک گروه چهارگانه غیرمعمول تشکیل دادیم.
این تشکیلات در طول سالها با آمدن و رفتن شرکای مختلف به تغییر شکل ادامه داد. گاهی برادر ناتنی بزرگترم که در 19 سالگی پدرم به دنیا آمده بود با یکی از دوست دخترش حاضر می شد. در نهایت شامل ناپدری من و دو پسری که از مادرم 10 و 15 سال کوچکتر از من داشتند نیز شد. وقتی همه با هم بیرون رفتیم تا غذا بخوریم، گارسونهای رستورانها را گیج کردیم. برای یک خارجی دشوار بود که بفهمد همه ما چگونه با هم ارتباط داریم، اما واضح بود که به هم تعلق داریم. ما یک خانواده بودیم.
دوستی پدر و مادرم بعد از طلاق به من نشان داد که لازم نیست یک خانواده باشد یک ترکیب جامد و سفت خانه ما شکسته نبود – شکل پذیر، جادار و قابل بازسازی بود. من می دانم که همیشه برای همه یافتن فیض مورد نیازشان آسان نبوده است. این انتقال منجر به دورههایی از تنش و درد قلبی غیرقابل انکار شده است، مواقعی که مادرم قسم میخورد که دیگر با پدرم صحبت نکند. اما در یک لحظه یکی از آنها باید تماس گرفته باشد و دیگری باید پاسخ داده باشد.

والدین من در کنار یکدیگر احساس راحتی و آرامش می کنند، به گونه ای که به یک آشنایی قدیمی و آشنا خیانت می کند. آنها اغلب می خندند و در مورد گذشته صحبت می کنند، خاطرات مشترک سال ها پیش زنده می شوند. به راحتی می توان آنها را با زوجی اشتباه گرفت که راز یک ازدواج شاد چند دهه ای را کشف کرده اند.
مادرم اخیراً به من پیام داده است: «این چیز خوبی است که من و بابا از نظر قلبی یکسان هستیم. “هیچ چیز واقعاً آنقدر تغییر نکرده است.” هیچ چیز – فقط شرکای جدید، فرزندان جدید، خانه های جدید در شهرهای مختلف. اما من منظور او را می فهمم. در تمام مدت پدر و مادرم در زندگی یکدیگر ماندند. پدرم هنوز آهنگهایی را که در تمام آن سالها پیش درباره مادرم نوشته بود مینوازد، و او آن نقاشی را در مکانی ارزشمند نگه میدارد.
وقتی جوان تر بودم، با شکست های عشقی گیج بودم، اما آنچه اکنون می بینم، همه راه های غیرمنتظره ای است که عشق می تواند تحمل کند – از طریق کودکان، از طریق هنر، و داستان هایی که ما تعریف می کنیم. این روزها، دیگر رابطه والدینم را به عنوان یک رابطه عاشقانه بدبخت نمی بینم، بلکه به عنوان چیزی نزدیک تر به یک گفتگوی طولانی و مداوم نگاه می کنم.